روایت یک حیرانی

خرید بک لینک

روایت یک حیرانی

«عقل میگوید بمان و عشق میگوید برو... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود.» شهید سیدمرتضی آوینی در روایت ماندگار خود از عصر عاشورا تحت عنوان «فتح خون» برشهایی تکاندهنده و بعضا ماندگار دارد که گویی تا سالهای سال بکری خود را از دست نداده و هنوز روایت حال ما هستند.

قضاوت درباره جوانانی که امروز و در فضای رسانه تحت عنوان کلی «مدافعان حرم» خطاب میشوند و بعضا نگاهی آمیخته با پیشداوری نسبت به اهداف و آرمانهایشان داریم، کار سادهای نیست. اساسا سهل و ممتنع است که بخواهیم از دلباختگانی بگوییم که بیشتر اهل خلوت بوده و هستند و نه فقط خود اصراری بر فریاد باورهایشان نداشتهاند که بازماندگان و همراهانشان هم حد و مرزی معین با فضای پرهیاهوی رسانهها دارند.

چگونه میتوان با ابزار «عقل» به قضاوت دیپلماتهای عاشقی نشست که اگرچه ردای تقابل با جاهلیت مدرن داعشیان را به تن کردهاند اما خود نیز چندان در قید و بند «عقل» نبوده و پا در مسیری گذاشتند که دیگران جز به حیرت نمیتوانند به روایت و بازخوانی آن بپردازند؛ حیرتی از جنس همان تقابل عقل و عشق!

آرام بودند و آرام رفتند

«شعری که آقا را به گریه انداخت» این تیتر مشترک بسیاری از رسانهها از حاشیه دیدار رهبر انقلاب با جمعی از خانواده شهدای حرم بود. روایت شعری که مقام معظم رهبری بر پای تصویر یکی از شهدای حرم دید و چشمانش تر شد؛

ما سینه زدیم و بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند

ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس، شهدا را چیدند

بیش از هر چیز واقعیتی قابل تأمل در این دو بیتی نهفته است. شهدای تکیه زده در «آخر مجلس» در روزگار ترکتازی «مدعیان» چه کسانی هستند و چگونه میتوان احوالاتشان را درک کرد. بیایید پیش از هر تحلیلی سه روایت از سه تن از این شهدا را باهم مرور کنیم؛

روایت اول؛ مزه دنیا به دهنتان نرود!

«گیلنباره»؛ نام بیماری آنقدر عجیب بود که پدر را شوکه کرد. رضا محصل اول دبیرستان بود که به ناگاه به واسطه بیماری گلینباره زمینگیر شد. حدود یك ماه در بیمارستان بستری ماند تا اینكه بعد از معاینات و آزمایشات فراوان دکترها به خانوادهاش گفتند؛ «رضا، فلج شده است.»

پدر دلشکسته دست به دامان حضرت زینب(س) میشود و فرزند را نذر حضرت میکند.

روایت دوم؛ خواب بابا رو دیدم دوباره...

اگرچه صادقانه میگوید «یکبار قبل از ازدواج با هادی آرزو کرده بودم که همسر شهید شوم» اما بعد میگوید حساب و کتاب سختی این روزها را نکرده بوده است! مریم مهدیزاده همسهر شهید شهید هادی باغبانی از شهدای حرم است.

مداح اهلبیت، متولد ۱۳۶۲ و فرزند سوم خانوادهای روستایی دارای یک خواهر و برادر. هادی زندگی سادهای داشت تا زمانی که به عنوان مستندساز راهی سوریه شد.

آنچه از نزدیک از جنایتهای گروههای تروریستی تکفیری و سلفی در سوریه دید کافی بود تا دل از همه چیز برکند و ردای مدافعان حرم را به تن کند و همسر خود را با تنها یادگار زندگی مشترکشان «رضوانه» تنها بگذارد.

حالا این مادر و دختر روایتهایی شنیدنی اما ناگقتنی از پدر در سینه دارند؛ «رضوانه گاهی وقتها میگوید من بابا را میبینم. گاهی خواب و گاهی بیداری. مثلا روزی که از دیدار رهبری برمیگشتیم ناگهان در خیابان گویا بابایش را دیده باشد، گفت مامان! بابا را نگاه کن. یا مثلا در حرم حضرت علی (علیهالسلام) دوباره بابایش را دیده بود. چند وقت پیش خواب دیده بود بابایش برایش تبلت خریده است!»

روایت سوم؛ عقبنشینی در کار نیست

«اگه ما رو بعد دیدید که هیچ، توفیق ازمون سلب شده، اگرم ندیدید، ما رو حلال کنید...» یک فایل صوتی ویژهترین یادگاری است که شهید مهدی صابری از خود به جا گذاشته است.

آنچه از نزدیک از جنایتهای گروههای تروریستی تکفیری و سلفی در سوریه دید کافی بود تا دل از همه چیز برکند و ردای مدافعان حرم را به تن کند و همسر خود را با تنها یادگار زندگی مشترکشان «رضوانه» تنها بگذارد.

حالا این مادر و دختر روایتهایی شنیدنی اما ناگقتنی از پدر در سینه دارند؛ «رضوانه گاهی وقتها میگوید من بابا را میبینم. گاهی خواب و گاهی بیداری. مثلا روزی که از دیدار رهبری برمیگشتیم ناگهان در خیابان گویا بابایش را دیده باشد، گفت مامان! بابا را نگاه کن. یا مثلا در حرم حضرت علی (علیهالسلام) دوباره بابایش را دیده بود. چند وقت پیش خواب دیده بود بابایش برایش تبلت خریده است!»

منبع :

https://www.mashreghnews.ir/

روایت یک حیرانی...

ما را در سایت روایت یک حیرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 177 تاريخ: دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت: 19:22

صفحه بندی